محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6082
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رقعه به عبيد الله رسيد و در بارهء آن با فتح مشورت كرد ، رقعه به نزد ابو نوح عيسى بن ابراهيم دبير فتح بن خاقان افتاده بود كه بنزد فتح برده بود ، ايشان متفق شدند كه از متوكل مكتوم دارند كه خوشدلى وى را ديده بودند و نخواستند روز وى را تيره كنند ، كار آن گروه را سبك گرفتند و اطمينان داشتند كه كس جرئت آن نميارد و قدرت آن ندارد . گويند : ابو نوح آن شب به حيله گريخت ، عبيد الله به كار خويش نشسته بود و كارها را روان مىداشت ، جعفر بن حامد نيز پيش روى وى بود كه يكى از خادمان نمودار شد و گفت : « سرور من چه نشسته اى ؟ » گفت : « چه شده ؟ » گفت : « خانه يك پارچه شمشير شد . » جعفر را گفت برود كه برفت و بازگشت و به دو خبر داد كه امير مؤمنان و فتح را كشتهاند . عبيد الله با همراهان خويش از خدمه و خاصان برون شد ، به دو گفتند كه درها بسته است ، به طرف كناره رفت ، درهاى آن نيز بسته بود ، بگفت تا درهاى مجاور كناره را بشكنند كه سه در را شكستند ( 229 تا به كناره رسيد و به طرف زورقى شد و در آن نشست . جعفر بن حامد و يكى از غلامانش نيز با وى بودند . سوى منزل معتز رفت و او را خواست كه نبود ، گفت : « انا لله و انا اليه راجعون ، مرا به كشتن داد و خويشتن را نيز به كشتن داد » و بر او افسوس خورد . صبحگاه روز چهارشنبه بسيارى از ابناى عجم و ارمن و عياران و بدويان و اوباش و ديگران به نزد عبيد الله فراهم آمدند ، بعضيها گفتهاند كه نزديك بيست هزار سوار بودند ، كسان ديگر گفتهاند سيزده هزار كس با وى بودند ، كسان ديگر گفتهاند سيزده هزار لگام با وى بود . كمتر كنان ، از پنجهزار تا ده هزار گفتهاند . به دو گفتند : « ما را براى اين روز مىپرورده اى ، دستور خويش را بگوى و به ما اجازه بده كه يكباره بر اين گروه تازيم و منتصر و ياران وى را از ترك و غير ترك